تبليغاتX
 سا قيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست... يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست... ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو... يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست    Theme System : BlogFa --> (¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)
~ღ~(¯`·.عشق شاديست عشق آزاديست عشق آغاز آدميزاديست.·´¯)~ღ~
(¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)
 
همیشه

 

همیشه سخت ها را می خواهیم؛
پر رنگها را می بینیم؛
و صداهای بلند را می شنویم...
غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند؛
بی رنگ می مانند؛
وبی صدا می روند...

q4urd8x5.gif

زندگی گلبرگ است ما بر آن چون شبنم...

و چه زیبا که به وقت رفتن بر لبان تشنه ای بنشینیم...

 



| *| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 22:45 توسط هستی |

مینویسم

 

نه از فائق نه قایق مینویسم
نه از دشت شقایق مینویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق مینویسم

به دریا بزن قایقت میشوم

حقیرم ولی لایقت میشوم

من عاشق شدن را بلد نیستم

تو یادم بده عاشقت می شوم



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 18:45 توسط هستی |

به نام تــــــــو

 


به نام تــــــــو
و من پنداشتم...

 او مرا خواهد برد ...

به همان کوچه رنگين شده از تابستان...

به همان خانه بي رنگ و ريا ...

 و همان لحظه که بي تاب شوم...

 او مرا خواهد برد...

 به همان سادگي رفتن باد...

 او مرا برد...

ولي برد ز ياد

 

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 و ساعت 16:25 توسط هستی |

خدایا

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 12:27 توسط هستی |

خداوندا

 

همیشه سعی کن عاشق کسی

بهتر از خودت باشی

تا با تو زندگی کنه ٬ نه بازی

1071088z0r3auxn78.gif

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک

ولی جالب اینجاست ٬

تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی

ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:6 توسط هستی |

از يادت رفتم

 

 سا قيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست...

 يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست...

 ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو...

 يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 11:24 توسط هستی |

Happy Valentine Day

 

Happy Valentine Day

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

valentine-daze.jpg



| *| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 22:33 توسط هستی |

مامور دفن

 

ای کسانی که مامور دفن من هستید: مرا در تابوت سیاه بگذارید تا هر که مرا دید بداند هر چه سیاهی بود کشیدم * چشمانم را باز بگذارید تا هر که دید بفهمد چشم انتظار بودم * دستانم را از تابوت بیرون بیرون بگذارید تا مردم بدانند که آغوش گرمم پذیرای عشق او بود * و در پایان تکه یخی بر روی مزارم بگذارید که با طلوع خورشید همچون معشوق که عاشق خویش میگرید بر مزارم اشک بریزد



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 22:50 توسط هستی |

من ديوانه‌ام

 

نمي‌نويسم، چون مي‌دانم هيچ گاه نوشته‌هايم را نمي‌خواني،

حرف نمي‌زنم، چون مي‌دانم هيچ گاه حرف‌هايم را نمي‌فهمي،

نگاهت نمي‌كنم، چون تو اصلا نگاهم را نمي‌بيني،

صدايت نمي‌زنم، زيرا اشك‌هاي من براي تو بي‌فايده است،

فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گويي من ديوانه‌ام

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:59 توسط هستی |

من اگر

 

 

من اگر سردار عشقم يا که پاک باخته ام


سرنوشتم رو به دست هاي خودم ساخته ام...

قصه ها گذشته بر من تا بدانم کيستم

سرگذشتم هر چه بوده من پشيمان نيستم....

يه زمان عاشق و گاهي توي آغوش هوس

      هر چه بوده همه انتخاب من بوده و بس....


 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 0:19 توسط هستی |

لحظه انتظار را می کشم رنگارنگ

 


سقف را می کنم آبی رنگ

دیوارها را زرد، سبز شاید هم سرخابی

می نشینم وسط بوم سه رنگ

می کنم نقاشی

لحظه انتظار را می کشم رنگارنگ

نقش دیدار را می کشم بارانی

 

با نوشتن نمیدونم شاید میخوام خودمو گول بزنم ولی میخوام عشقمو تا آخر عمرم زنده نگه دارم..
با وجود این همه چشم دیگه دلم با هیچ نگاهی گرم نمیشه...
داغی که رو دلم با هیچ چیزخنک نمیشه

 



| *| نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 1:44 توسط هستی |

برای تو

 

 

 

پشت كدامین بن بست جا مانده ای ؟!!! اینجا دختری می خواست آسمانش را با تو قسمت كند . اما وسعت آسمان تو آنقدر بزرك بود كه حتی تجسم آسمان من در آن گم شد .هیچ كس ندانست كه در پی شبهای بی پناهی بی ستاره ام چقدر لبان و قلبم پر از دوستت دارم و ستاره بود و اما شاید ...

       نه . دیگر از تو نخواهم پرسید كه چرا سهم من از این همه سكوت . سادگی و بی آلایشی چیزی جز سكوت . سنگسارعاطفه و سركوب احساس نبود .دیگر از خدا هم گلایه نخواهم كرد كه چرا وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود كه حتی تجسم اسمان من در آن گم شد .

من می روم . من می روم تا در پس ستارگان خاموش خویش گم شوم .بی آنكه تو را در آسمان كوچكم گم كنم . مهربانم آرزو می كنم كه قصه ی غصه هایت یه روز به پایان برسه و شقایق های وجودت هیچ وقت پر پر نشه . هر كجا كه هستی و در هر زمان . سرما . گرما . آنچه كه باید این است ..برای تو



| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 1:40 توسط هستی |

می دانستم

 

می دانستم....می دانستم که نبایدبه تودل می بستم.

می دانستم که ماندنی نیستی وآخریک روز می روی ودل بستن

 به تو اشتباه محض است...

ولی آخرمن چه بایدمی کردم؟...

عشق که دربدو ورودش اجازه نمی خواهد..!!..

صدای پرنیانت هوش ازسرم می بُردوعطر سکر آورت مراتا به

اوج آسمان می کشاند......

ومن عاشق شدم بی آنکه خودبخواهم.....

...

تورفتی........

تورفتی وحالا من ماندم وعشقی دردلم که بی تاب توست

وآرام نمی یابد جزآن زمان که دستانت دردستانم آرام یابند...

حالامن ماندم وچشم هایی بی قرار دیدن تو که گوشه گوشه ی

این شهرتهی ازتورا به امیدیافتن اثری ازتو می کاوند

....اثری....نشانه ای....ردی....خاطره ای....

.....

حالا من ماندم این جا.....

تنها.....

بی تو.....

بادلی ازرویاهای خاکسترشده ی باتو بودن.....

    

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 23:55 توسط هستی |

خواهم كرد

 

 

 

کاش در جلوه عشق پاکم                که دروغش خواندی       

و نمی دانستی          که حقیقت دارد               زندگی می کردی 

نيمه شب صورت خود را به خدا خواهم كرد ،

 از خدا خواهش ديدار تو را خواهم كرد ،

تا كه جان دارم و از سينه نفس مى آيد ،

 به تو اى يار ،

به تو اى دوست وفا خواهم كرد

  

چند وقته كه تو بدنم يه كسالت خاصي دارم، يه بي حسي عجيب... يه كرختي كه تو تك تك سلولاي بدنم جا خوش كرده! احساس ميكنم ديگه نميتونم به هيچي ادامه بدم.بابد همه چي عوض بشه ولي...نميخوام... شايدم نميتونم! ياس و نا اميدي يه جوري چنگ انداخته دور گلوم كه نفسم بالا نمياد!از روز بدم مياد.. مثل كابوسه! همه توش تحرك دارن، اينور،اونور، بدون هيچ هدف خاصي... آدما چرا زندن؟ چرا نميميرن تا راحت بشن؟ مگه نميگن هر كي يه مشكلي داره؟ خوب بيان يه خود كشي دست جمعي راه بندازن و خودشونو خلاص كنن... برا چي واسه يكي دو سال زندگي بي ارزش و دردناك اينهمه ميجنگن؟؟؟؟
دارم ديوونه ميشم از بس با اين سوالا تو ذهنم ور رفتم!! ديگه حالم داره از سوال ها هم به هم ميخوره
...
اعتقادمو نسبت به همه چي از دست دادم... نسبت به خودم، زندگيم، آدما و
...
كاش ميشد زندگي رو مثل كنكور چهار گزينه اي كرد... شايد گزينه ي آخر.. شايد هيچ كدام!!!!

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:41 توسط هستی |

بی وفایی

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:30 توسط هستی |

نمی بخشمت .... و می بخشمت

 

نمی بخشمت ....

 بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ....

 بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی ...

. نمی بخشمت ....

 بخاطر دلی که برایم شکستی .... ..

 بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

 نمی بخشمت ....

 بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی .....

 بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

 و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:50 توسط هستی |

دلم مي خواست

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟

 با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم

به خاطر هيچ كس

پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟

با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز

 ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت

 به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:51 توسط هستی |

نهايت عشق يعني نفرت و جدايي

 

دفتر عشقم دیشب ..........

عشقی که عاشقش بودم دوستش داشتم

اما ۲سال .........

تا الآن واسه عشقم می نوشتم از این به بعد واسه دل شکسته

افسوس.....

 

روي قبرم بنويسيد که کبوتر شدو رفت

 زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شدو رفت

 


آيا اين تقدير من است...؟

تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم وافسوسِ دوري تورا بِخورم؟

درختان جاده زندگيم در حال خشک شدن هستند.
افسوس که تو ديگر در کنارم نيستي!

 افسوس که سرنوشت براي ماجدايي را رقم زد.

افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم ...... تو دور و دورتر ميشوي

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 2:43 توسط هستی |

نوروزتان پیروز

 

نوروزتان پیروز

امیدوارم توی این سال جدید به عشقتون برسید

 

نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را

 ميبينم، نميدانم به چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ،

تنها چيزی که ميدانم اين است که هر چه دورتر ميروی يادت نزديک تر

 ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 0:51 توسط هستی |

برای تو

 

 

تقدیم به معشوقه ای که عاشقش منم 

 

گر نيايي تا قيامت انتظارت مي کشم.
منت عشق از نگاه پر شرابت مي کشم.
ناز چندين ساله ي چشم خمارت مي کشم.
 تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 1:34 توسط هستی |

مکتب عشق

 

گویند که مکتب عشق را 10 کلاس است:

  1-نگاه 2-عشق 3-مهر و محبت 4-عاطفه و احساس

5-دوستی 6-خواستن 7-بوسه 8-ازدواج

 9-زندگی 10-مرگ!!!

 

رسا ترين کلمه((وفاداري)) است

 



| *| نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:16 توسط هستی |

تولدت مبارک

 

 هفت تا آسمون پر از گلهای یاس و میخک

با ۱۰۰ تا دریا پر ازعسق و  اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بیقرار و کوچک

فقط میخوام بهت بگم تولدت مبارک

۲۸ دی تولد عشقمه

ابی جان تولدت مبارک عزیزم

دوسستت دارم با تمام وجودمEbi

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 1:24 توسط هستی |

خيلی سخته که

 

خيلی سخته که منتظرش باشی بعد بهت بگه برو حوصلتو ندارم....

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ....

خيلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی ، اما ندونه ....

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ....

 



| *| نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 0:37 توسط هستی |

NEED YOU

 

I LOVE YOU, MISS YOU, NEED YOU

 

                              ولی تو که خودت از همه چی خبر داری .......

 

                                                   اما ...........

 

                               می خوام از ته ته ته دلم داد بزنم تا بفهمی

 

آهای خدایا ....

 

آهای ...........

 

امشب

 

دلم گرفته

 



| *| نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 23:55 توسط هستی |

فردا هم مي نويسم

شب است .. مثل هميشه !باران مي خورد به شيشه پنجره ،توي سكوت اتاق..چقدر حرف دارم براي گفتن،اگر اين باران بگذارد..حرفهايي كه تمام اين ماه هاي خاكستري، سنگيني كرده اند روي دلم ،حرفهايي كه فقط براي خوده خودمه . نميدونم كي خواب مي بردم با خود كه روز آرام از روي ديوار پايين مي آيد و همه حرفهايم را باد يكجابا خود ميبرد لاي شاخه هاي جنار خشك روي زمين ميريزد..

فردا روزي نو مي شود...فردايي كه انگار هيچوقت خيال آمدن ندارد ...فردايي كه رنگ عادت گرفته است و درست مثل شبهام سياهند...شبهايي كه جز نوشتنشان روي سپيدي كار ديگري نمي توانم برايشان بكنم ..

فردا هم مي نويسم ،مينويسم تا باز باد بيايد و ببردم با خود !چه مي شود كرد...

اين ساعتها كه بيايند و بروند يك روز ديگر روي برگ تقويم خاكستريم ، از ماههاي تنها بودن ورق مي خورد ...

خوب است ورق مي خورد ..خوب است كه مي گذرد..

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 1:2 توسط هستی |



yaseabe

هستی

yaseabe

http://yaseabe.blogfa.com

(¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)

(¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)

(¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)


رمز عاشق بودن هرکس فقط اين است:

( ساده بودن، ساده ديدن، و ساده پذيرفتن)

پس ساده ميگويم
، ساده...دوستت دارم

آسمان برای داشتن ماه دام نمی گذارد، آزادی آسمان ماه را پایبند می کند

(¯`·.عشق شاديست عشق آزاديست عشق آغاز آدميزاديست.·´¯)

(¨´*• یاس آبی با گل پونه •*´¨)

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

delnobahar